وقتی تو....
روز ها از شمارش افتاده بودند
و تو در چند روز میانه ی ماه تکرار می شدی
آرام در قاب عکسی که بوی یاس می داد
من تو را ندیده بودم
بعد از مرگ هم تو را ندیدم
صدایی تو را در حافظه ی من تکرار می کرد
صدا فقط روبانی سیاه به خاطر داشت
که بوی گلاب و گریه می داد
ما جای پای تو را تا بهشت دنبال می کردیم
خیال نکردیم بهشت آخرین خانه ی تو بود
تو از بهشت هم گذشتی
وقتی باور کردی
که اشک های ما چیزی از طوفان نوح کم نداشت
حرف و حساب دلتنگی نبود
سهم من از نبودن تو
فرشته ای بود که هیچ وقت باور نکرد
زمان می گذرد
و شش صد و نود و شش روز
حجم کوچکی نبود
هیچ کسی شب های نبودنت را شمارش نمی کرد
وقتی تو برای همیشه نبودی
من به سجاده ی پهناور تو در آسمان نگاه می کردم
و قطره های اشک دخترت شهاب می شدند.
+ نوشته شده در جمعه ۱۳۹۰/۰۳/۰۶ ساعت 23:15 توسط پریسا
|
خدایا