روز ها از شمارش افتاده بودند

و تو در چند روز میانه ی ماه تکرار می شدی

آرام در قاب عکسی که بوی یاس می داد

من تو را ندیده بودم

بعد از مرگ هم تو را ندیدم

صدایی تو را در حافظه ی من تکرار می کرد

صدا فقط روبانی سیاه به خاطر داشت

که بوی گلاب و گریه می داد

ما جای پای تو را تا بهشت دنبال می کردیم

خیال نکردیم بهشت آخرین خانه ی تو بود

تو از بهشت هم گذشتی

وقتی باور کردی

که اشک های ما چیزی از طوفان نوح کم نداشت

حرف و حساب دلتنگی نبود

سهم من از نبودن تو

فرشته ای بود که هیچ وقت باور نکرد

زمان می گذرد

و شش صد و نود و شش روز

حجم کوچکی نبود

هیچ کسی شب های نبودنت را شمارش نمی کرد

وقتی تو برای همیشه نبودی

من به سجاده ی پهناور تو در آسمان نگاه می کردم

و قطره های اشک دخترت شهاب می شدند.